زنگ کلاس را که می زنند همه باید صف وایستند وگرنه نمره ی انضباطشون کم میشه ..البته بعضی ها هم هستند که دیر می آیند ویا در کلاسها و یا حتی تو توالت می مانند وسرصف نمی آیند .
برای اینکه همه به موقع سر صف باشند از کلاس پنجمی ها چندین نفر را مامور کرده اند که خودشان سر صف نیایند و مواظب باشند که حتما همه در صف حاضر باشند ..یک مامورتو نمازخانه دو مامورتو سالن ..یک ماموردم در ورودی ..یک مامورهم جلوی توالتها..
آن روز من زود آمده بودم چون با مامان تو یک دبستان هستیم و مامان آن روز تو کتابخانه دبستان برای شاگرد تنبل هاش کلاس گذاشته بود وقتی کلاس مامان تمام شد همه با عجله داخل حیاط رفتند ومامان هم به طرف دفتر دبستان رفت من که آخرین نفر بودم داشتم به طرف حیاط می رفتم صدای زنگ را شنیدم ..
نگفته بودم که دبستان ما قبل از ظهر مدرسه راهنمائی دخترانه است…با صدای زنگ یهو سروصدا آنقدر شد که تا بخواهم به حیاط برسم وسط دخترای راهنمائی گم شده بودم ..دور و برم که خلوت شد چشمم به یک دختر افتاد قد خودم بود داشت گریه می کرد ..با خودم گفتم حتما تکالیفش را انجام نداده و معلمشان بهش نمره کم داده ..یه کم جلو رفتم و سلام دادم ..دختر همانطوری که سرش پائین بود همش گریه می کرد ..بهش نزدیکتر شدم و کنارش نشستم ازش پرسیدم چیه .؟ چی شده .؟؟
گریه نکن پاشو بریم سر صف دختره همین جورکه گریه می کرد گفت :
آخه من که ابتدائی نیستم .من اول راهنمائی ام تعجب کردم ..گفتم که قدش اندازه ی قد من بود .. ازش پرسیدم :واسه چی داری گریه می کنی ؟؟ ..فقط گریه کرد گفتم ببین گریه نکن به من بگو شاید مامانم بتونه واست کاری بکنه ..آخه مامانم معلم همین دبستانه..سرش رو بالا آورد و در حالی که به من نگاه می کرد گفت: آخه خانوممون میخآد فردا همه رو ببره اردو ..گفته باخودمون 1000 تومن بیاریم ومن نمی تونم چون مامانم بهم نمیده…همین جور به صورتش خیره شده بودم ..یادم اومد یکی دو بار که مریض شده بودم بابایی بهم می گفت : آخی دخترم ببین چطور چشمات تو رفته ..دور چشمات هم که تاریک شده … چشمای دختره هم انگار که مریض باش مثل اونوقتای من شده بود ..سرش رو که پائین انداخت گفتم خب از بابات بگیر ..گریه اش بیشتر شد و من دوباره تکرار کردم : خب گفتم که از بابات بگیر ..گریه اش بیشتر شده بود و قطع نمی شد همون جور که گریه می کرد گفت: آخه ..آخه من که بابا ندارم ..منو داداش کوچیکم و مامانم با هم زندگی می کنیم ..مامانم دم در مدرسه بالایی خوراکی میفروشه و خرجی منو داداشمودر میآره…..
دیگه هیچی نمی شنیدم نمی دونم چرا من این جوریم.. تا یه چیزی می بینم یا می شنوم فورا خودم رو تو اون وضع می بینم …خدایا بدون بابایی …وای زبانم لال ..نه..نه اصلا ..فوری تصمیم خودمو گرفتم پرسیدم : اسمت چیه ؟؟ گفت : فاطمه..گفتم : چی؟؟دوباره گفت : فاطمه یک لحظه فکر کردم اشتباه می کنم باز پرسیدم ..گفت : فاطمه ..البته اینبار کشید..گفتم فاطمه جان من الان میآم . فوری به طرف دفتر دبستان دویدم در زدم و وارد که شدم فقط خانوم مدیر را دیدم .سلام دادم خانوم مدیر جوابم را داد و پرسید : چیه چی شده؟؟فاطمه جان ..گفتم : خانوم اجازه ..با مامانم کار داشتم .. خانوم مدیرگفت : خیلی وقته که رفته سر کلاس .. با تعجب به ساعت بالای سر خانوم مدیر نگاه کردم ..پنج دقیقه ای از زنگ اول می گذشت .خیلی ممنون گفتم و اومدم بیرون .. وای خدا چقدر زود گذشته بود ..چرا من این مدت چیزی نفهمیده بودم ..از همه مهمتر امروز برای اولین بار سر صف هم نرفته بودم ..پس مامورا کجا بودن؟؟؟.. یه عالمه سوال برام به وجود آمده بود ..به خودم آمدم ..اون ته سالن کنار کتابخانه فاطمه هنوز داشت گریه می کرد .در کلاس اولی ها را زدم صدای مامان آمد که بفرمائید چند لحظه ای صبر کردم مامان خودش در را باز کرد تا منو دید پرسید : : چی شده؟؟ اینجایی؟؟ گفتم : مامان 1000 تومن بده مامان پرسید : می خوای چکار کنی ؟ گفتم بعدا برات تعریف می کنم ..مامان رفت و از کیفش دو تا 500 تومنی آورد به من داد منهم فورا آمدم و اون به فاطمه دادم فاطمه اولش قبول نمی کرد
گفتم ترو خدا قبول کن من بابایی دارم که تمام دخترا رو دوست داره مطمئنم اگه بابا اینجا بود شاید بیشتر از این بهت می داد .. به زور قبول کرد حالا دیگه می شد خوشحالی رو تو صورتش دید پول را گرفت وداخل جیب مانتوش گذاشت ودرحالی که با گوشه ی مانتوش اشکاشو پاک می کرد از من خداحافظی کرد ..داشت می رفت که یکی گفت: فاطمه ..فاطمه …فاطمه ایستاد منهم به طرف صدا برگشتم ..وای ..خانوم ناظم بود ..نه که ازش بترسم ..چون مامانم هم اینجا معلمه .بلکه اصلا این خانوم بداخلاق بود ..همه ی بچه ها ازش می ترسیدند البته مامان می گفت ناظم باید اینجوری باشه تا بچه ها ازش حساب ببرند ..ولی این دفعه دلم خیلی شور می زد و البته حق هم داشتم چون سر صف هم نرفته بودم ..آمد جلوتر و گفت : مامور سالن گزارش داده که تو سر صف نرفتی ..فکر کردی چون مامانت اینجا معلمه نبایستی بری سر صف ؟؟؟بعد رو کرد به فاطمه و گفت : ببینم تو اسمت چیه؟؟ تا حالا ندیدمت..کلاس چندمی هستی؟؟؟فاطمه که از من بیشتر ترسیده بود با زبان گرفته گفت :اجازه خانوم ما ابتدایی نیستیم. خانوم ناظم گفت پس اینجا چکار می کنی ؟؟ زودتر برو الان بابا و مامانت نگرانت میشن و بعد به من گفت: تو هم زود برو سر کلاس ..فقط یادت باشه که از نمره ی انضباطت این ثلث
سه نمره کم میشه تا تو باشی که سر صف نیایی..منهم گریه ام گرفته بود و در حالی که گریه می کردم وارد کلاس شدم و اصلا آنروز نفهمیدم که خانوممون چی درس داده چون همش یاد کار اون مامور سالن بودم که باعث شده بود نمره ی انضباطم کم بشه .
هنگام برگشت از مدرسه تو اتوبوس واحد تمام ماجرا را برای مامان تعریف کردم مامان منو ناز کرد وگفت : کار تو درست بوده فقط سعی کن سال دیگه که تو مامور شدی از این کارا نکنی ..غصه ی نمره ی انضباطت را هم نخور ..خوشحال باش که خدا نمره ی انضباطت رو کم نداده ……….
ومن ماندم که مگه خدا هم نمره ی انضباط میده؟
نگاشته شده توسط: behrokh | دسامبر 30, 2003
مگه خدا نمره انضباط ميده؟
ارسال شده در نوشته های قبلی | برچسبها: behrokh, مامان و بابا و دخترشون, نمره, انضباط, بهرخ, خدا