نگاشته شده توسط: behrokh | ژانویه 7, 2007

سرگیجه

سرگیجه


نوشته مامان


خام شدم و یک جمله از او پرسیدم جمعه به چه کسانی رای بدهیم ..؟؟ ..والله دوستام میگن زمونه عوض شده چپی های دیروز که شعارهای راست رو دادن و پیروز شدند و حالا راستی های امروز دارن شعارهای چپی های دیروز رو میدن به عبارتی تا دیروز اصول گرایان با پز اصلاح طلبی به شوراها رسیدند و امروز اصلاح طلبان با اصول گرایی می خواهند به شورای شهر راه پیدا کنند ..
سرم گیج رفت از فرط اینکه باباآقای فاطمه با این کلمات بازی کرد … جمعه در همان دبستانی که تدریس می کنم جزو اعضای صندوق رای هستم همان جا انتخابم را انجام می دهم خوبی که دارد این است که سر درد نمی گیرم ..!!!



نوشته دخترشون


من که از این کارای باباآقا سر در نیاوردم.. مامور سرشماری میاد زنگ خونه رو می زنه باباآقا یه جوری دست به سرش می کنه و میگه بعدن بیایین ولی برای رای دادن الان چند روزه که تو خونه با مامان خانمی بحث می کنه که به کی رای بدن و به کی رای ندن من هم که از حرفاشون سر در نمیارم مثل کاراشون یه جمله میگن و بعد چپه اش میکنن و دوباره همون جمله رو میگن بهش میگم آخه باباآقای محترم مگه سرشماری مهم نبود ..؟؟ما رو که سرشماری نکردن تکلیف مون چی میشه ..؟؟؟…. جزو آمار هستیم یا نیستیم…. همون طور که گرم بحثه.. میگه : بابایی من رای می دهم پس هستم… می خندم و بهش میگم :البته تو یکی که پنج شش ساله نیستی …!!!!



نوشته بابا


از همون سالی که اولین بار و به هنگام انتخابات ریاست جمهوری برای خوشحال کردن و خسته نباشی گفتن به مامان خانمی به مدرسه ای که او در آن کنار صندوق رای مستقر بود رفتیم .. فاطمه از من خواست که خودش رای را بنویسد و در صندوق بیاندازد فکر اینجاش رو هم کرده بودم در هر صورت می خواستم که مشارکت رو از همون اوان کودکی در او نهادینه کنم..!!!! الان هم که چند روز به انتخابات نمونده داره واسه ی من شاخ و شونه میکشه و میگه خودم می خوام رای بدم فکر می کنه مثل ریاست جمهوریه فقط کافیه اسم یک نفر رو بنویسه ..میگم دختر تو برو همون درس و مشقت رو بنویس هنر کردی باورش نمیشه بزار روز جمعه بیاد …


پ.ن دخترشون :
این باباآقا که ما رو قبول نداره ما خودمون همین دو هفته پیش یه انتخابات داشتیم


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها