نوشته دخترشون
آن روزها که خونه مون کوچک بود و من هنوز اتاق جدا نداشتم همیشه مهمانی به راه بود همه می آمدند و می رفتند خاله و دایی و
مادربزرگ و عمو همسایه ها و همکلاسیها خونه نقلی ما پر از صفا و صمیمیت بود کسی تو دلش حرف می زد همه می شنبدیم باباآقا رو همیشه کنارمون داشتیم و مامان خانمی مثل همیشه قبراق ما رو با آشپزی هاش و و اون همه غذاهای خوشمزه و سفره های رنگانگی که می چید شگفت زده می کرد
هر چی بود زیر سر اون خونه نقلی بود امروز که نزدیک به دوسال است من اتاق مخصوص خودم رو و بابا و مامان هم اتاق خودشون رو دیگه از اون رفت و آمد ها خبری نیست الان اگه تو آشپزخونه فریاد هم بزنه کسی تو اتاقها صداشو نمیشنوه ..باباآقا رو یا موقع رفتن به مدرسه می بینم اون هم تو خواب و یا موقع برگشتن از مدرسه اون هم در حال رفتن به سر کار ..مامان خانمی رو هم که نگو دیگه اون حس و حال گذشته رو نداره خلاصه اینکه بعد از چند ماه من موظف شدم اینجا چیزی بنویسم ..
بابا سخت کار می کند مامان سخت مریض است و خودم هم سخت درگیر درس و مشقم
به خدا هر موقع میام تو وبلاگت ها چشمم درد میگیره!ولی خوب چه میشه کرد!
موفق باشی
By: soboone on دسامبر 7, 2007
at 9:28 ق.ظ