Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 24th, 2008

نوشته دخترشون
نمی دونم ساعت چنده …اصلا هيچی نمی فهمم , فقط اينو می دونم که تو بغل بابام ; اونقدر خوشم مياد که اصلا دوست ندارم بابا منو تو تختم بزاره , می خوام بلند شم و بابارو بوس کنم ولی خيلی زورم مياد که بلند شم ; باز هم می دونم که [...]

Read Full Post »