نوشته دخترشون
نمی دونم ساعت چنده …اصلا هيچی نمی فهمم , فقط اينو می دونم که تو بغل بابام ; اونقدر خوشم مياد که اصلا دوست ندارم بابا منو تو تختم بزاره , می خوام بلند شم و بابارو بوس کنم ولی خيلی زورم مياد که بلند شم ; باز هم می دونم که اگه الان نبينمش فردا ديگه نمی تونم ببينمش چون اصلا خونه نيست که ببينمش , برای همين زير چشمی و يواشکی نيگاش می کنم تا منو رو تختم بزاره , آروم دو سه باری صورتم رو می بوسه و من خوابم ميگيره ..
هنوز هم خوابم نمی فهمم کی رو تختم رفتم اينو صبح می فهمم وقتی که از خواب بيدار ميشم و بابا خونه نيست ………
نوشته مامان
شب از نيمه گذشته است , خواب و بيدار منتظر شنيدن صدای انداختن کليد به در هستم . فاطمه خوابيده است بی آنکه من قصه شبانه اش را تمام کرده باشم. هيچ نمی فهمم من يا او کدام يک زودتر خوابمان برده است , چه اهميتی دارد ؟؟ اکنون او ناز در خواب است و من همچنان به انتظار نشسته ام ; به انتظار مرد خانه , می دانم که او می آيد ; خسته و با چشمانی پف کرده و سرخ , ولی با قلبی سرشار از محبت ; من ميدانم که او نمی آيد که ۳ ساعت در منزل بخوابد و سپس در حالی که هنوز هوا تاريک است از خانه بيرون بزند ..او می آيد تا به عشق سلام بگويد و با ابراز محبت وجودش من و فاطمه را مالامال از احساس کند .. ..
صدايي می شنوم صدای پايش آشناست می روم تا امشب صدای انداختن کليد به در را نشنوم..
نوشته بابا
نمی دونم چرا بی دليل ياد اهرام ثلاثه مصر می افتم , ولی هر چه هست با اين کار کردن من بی ربط نيست ..کار کردن به وقت G.M.T اون هم برای شبکه های ماهواره ای; روز و شب آدم به هم ميريزه و بخصوص که تازه خونه خريده باشی و درگير قسط و … اون وقت مثل من مجبور ميشيد که علاوه بر کارای توليدی از شيفت دادن هم غافل نشويد و در اين وسط جز خستگی و خستگی و خستگی و..چيز ديگه ای برای آدم نمی مونه , آدمی که زن داره و يه دختر , دختری که هر شب رو پای مادرش , با قصه های شبانه خودش رو به خواب ميزنه , به اميد اينکه باباش بياد و اونو بغل کنه و رو تختش بزاره …
و من خرسندم که می تونم نيمه های شب آرزوی دختری رو برآورده کنم که تنها آرزوی شبانه اش ديدن باباشه .
پ . ن
5 سال از این نوشته میگذره ما دوباره اومدیم سر خط همان حرفا و همون آرزوهای دست نیافتنی
سلام امیدوارم یه روزی وبلاگ اصلی شما در ورد پرس باشه…