نو شته مامان
فصل امتحانات که می شود من می مانم و فاطمه ودرسهایش ، دلشوره خاصی دارم دایم می ترسم، دهانم خشک می شود سرم درد می گیرد بی خواب می شوم میل به غذا را از دست می دهم حتی لحظاتی هم ممکن است روی لبم تب خال بزند ..بابا آقا سعی می کند در خانه نباشد فاطمه هم گریه هایش بیشتر می شود……. دست خودم نیست چکار کنم…. وقتی یادم می آید که چطور درس خوانده ام و چه شبهایی را سپری کرده ام حساسیت ام برای فاطمه بیشتر می شود به خصوص وقتی که به یاد مراقبتهای مادرم می افتم.
نوشته بابا
امتحانه که امتحانه …. !! مگه چی شده ؟؟… خیلی خوب باشه.. من این چند وقته اصلا خونه نمیآم خوبه ؟؟……….. تو سه سال گذشته سه چهار بار این حرفها را زده ام فصل امتحانات که بشه من تو خونه حق ندارم راه برم بشینم تلویزیون نگاه کنم روزنامه بخوانم DVD و CD و اینترنت هم که دیگه نگو…..انجام هر کاری ازم سلب میشه .. چیه چیه که فاطمه خانم امتحان داره … میگم بابا من هم درس خوندم .. ابتدایی .. راهنمایی ..دبیرستان.. کنکور ..دانشگاه امتحان دادم قبول هم شدم اونم بدون تجدیدی و ردی …اصلا هم فشار روی پدر و مادرم نیاوردم پس امتحان نداده و ندیده نیستم…!!.
نوشته دخترشون
مامان یه جوری میگه امتحان که آدم می ترسه… بابا هم طوری میگه امتحان که یعنی بی خیالش …..… خوب شما جای من باشین چیکار میکنید ؟ البته مامان حق داره تا حالا چندین بار برام تعریف کرده که وقتی کوچیک بوده موقع امتحانات مامانش تا صبح کنار اون بیدار می مونده تا خوابش نبره و درس بخونه و فرداش تا ظهر هم نمی خوابیده تا از نتیجه امتحان سر در بیاوره… هر چی میگم مامان دوره و زمونه عوض شده الان عصر عصر کامپیوتر و جهان داره به طرف …. حرفمو قطع می کنه و میگه : حرفهای بابا تو تکرار نکن حرف خودتو بزن بچه!!! و موندم چون بچه ام نمی تونم از این حرفا بزنم ؟؟؟!!
توضیح مامان: منهم از نوشته بابا به یک تعریف جدید از سلب شدن رسیدم!
توضیح بابا : از نوشته مامان یه معنی تازه از سعی کردن را فهمیدم!
توضیح دخترشون : با اصرار بابا نوشتم البته شما هم با این نوشته من
به یه معنی جدید از ننوشتن و امتحان دارم ها حتما رسیده اید!
من تا حدودی با بابا موافقم…امتحانه دیگه…می خونی، تموم. استرس نداره که! مامان خانوم، اگه فقط یه کم شرایط بهتر از طولِ سال باشه، کافیه دیگه…
خوبه