نوشته دخترشون
میگه : ..سخته …خیلی هم سخته
خوشحال میشم و دستم رو می اندازم دور گردنش و می بوسمش و میگویم : آفرین بابایی خوب حالا شدی مث یه دسته گل محمدی
سگرمه هاشو تو هم میکشه و در حالی که دستمو از دور گردنش باز می کنه میگه :
نداشتیم آ مگه من چی [...]
Archive for ژوئن, 2008
امتحان الهی
Posted in مامان و بابا و دخترشون, نوشته های قبلی, tagged behrokh, behrokh.persianblog.ir, مامان, مامان و بابا و دخترشون, امتحان, امتحان الهی, بهرخ, بابا, دختر on ژوئن 4, 2008 | 4 Comments »