خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن, 2008

نوشته دخترشون
میگه   : ..سخته …خیلی هم سخته
خوشحال میشم  و  دستم  رو می اندازم  دور گردنش  و  می بوسمش و میگویم : آفرین بابایی خوب  حالا شدی مث یه دسته گل  محمدی
سگرمه هاشو تو  هم میکشه  و در حالی که  دستمو  از دور گردنش  باز می کنه  میگه :
نداشتیم آ  مگه من  چی [...]

Read Full Post »