نوشته دخترشون
میگه : ..سخته …خیلی هم سخته
خوشحال میشم و دستم رو می اندازم دور گردنش و می بوسمش و میگویم : آفرین بابایی خوب حالا شدی مث یه دسته گل محمدی
سگرمه هاشو تو هم میکشه و در حالی که دستمو از دور گردنش باز می کنه میگه :
نداشتیم آ مگه من چی گفتم ؟
میگم : خوب امتحان دیگه آخه همش میگم سخته سخته شما که باورتون نمیشه
میگه : بابایی این امتحان با اون امتحان تو فرق می کنه
صدای مامان از تو آشپزخونه بلند میشه که :
چه فرقی می کنه مرد ! امتحان امتحانه دیگه …بستگی به شخصیت درونی افراد داره
نمی دونم چند وقتیه باباآقا به شدت تودار شده نمازش به موقع و خلوت با خودش زیادتر ..حالا قراره چه اتفاقی بیفته خدا می دونه خودش که دایم در جواب از یه عبارت تکراری استفاده می کنه… امتحان الهی